وبلاگ حقوقی محمد حسنی
گردآوری مقالات و مطالب حقوقی

hassani.org
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
- ۱۳۸٩/۱/٢٠

 

منابع مقاله:

المیزان جلد نهم، طباطبائی ، سید محمد حسین؛

 


 

 

[تفسیر آیات 36 و 37 سوره توبه]

بسم الله الرحمن الرحیم

ان عدة الشهور عند الله اثنا عشر شهرا فی کتاب الله یوم خلق السماوات و الارض منها اربعة حرم ذلک الدین القیم فلا تظلموا فیهن انفسکم و قاتلوا المشرکین کافة کما یقاتلونکم کافة و اعلموا ان الله مع المتقین انما النسی ء زیادة فی الکفر یضل به الذین کفروا یحلونه عاما و یحرمونه عاما لیواطؤا عدة ما حرم الله فیحلوا ما حرم الله زین لهم سوء اعمالهم و الله لا یهدی القوم الکافرین

ترجمه آیات

بدرستی که عدد ماهها نزد خدا دوازده ماه است، در همان روزی که آسمانها و زمین را آفرید درکتاب او چنین بوده، از این دوازده ماه چهار ماه حرام است، و این است آن دین قویم، پس در آن چهار ماه به یکدیگر ظلم مکنید، و با همه مشرکین کارزار کنید همانطور که ایشان با همه شما سر جنگ دارند و بدانیدکه خدا با پرهیزکاران است(36).

نسی ء گناهی است علاوه بر کفر، و کسانی که کافر شدند بوسیله آن گمراه می شوند، یکسال آن ماهها را حرام می کنند و یکسال را حلال، تا با عده ماههائی که خدا حرام کرده مطابق شود، پس(این عمل باعث می شود که)حلال کنند چیزی را که خدا حرام کرده، (آری)اعمال بدشان در نظرشان جلوه کرده وخداوند مردمان کافر را هدایت نمی کند(37).

 


صفحه : 356

بیان آیات توضیحی در مورد تنبه و توجه یافتن انسان به سال و ماه شمسی و قمری

در این دو آیه حرمت ماههای حرام یعنی ذی القعده، ذی الحجه، محرم و رجب بیان شده و حرمتی که در جاهلیت داشت تثبیت گردیده و قانون تاخیر حرمت یکی از این ماهها که از قوانین دوره جاهلیت بود لغو اعلام شده، و نیز مسلمین مامور شده اند بر اینکه با همه مشرکین کارزار کنند.

"ان عدة الشهور عند الله اثنا عشر شهرا فی کتاب الله یوم خلق السموات والارض"کلمه"شهر"مانند کلمه"سنة"و"اسبوع"از لغاتی است که عموم مردم ازقدیمی ترین اعصار آنها را می شناخته اند.و چنین بنظر می رسد که بعضی از این اسامی باعث پیدایش بعضی دیگر شده و در تنبه مردم به آن بعضی دیگر اثر داشته، چون بطور مسلم اولین تنبهی که انسان پیدا کرده تنبه به تفاوت فصول چهارگانه سال بوده، بعدا متوجه شده که دوباره همین چهار فصل تکرار شده، (از این رو ناگزیر شده که هر دوری از این چهار فصل را به یک اسم بنامد که در عربی"سنه"و در فارسی"سال"و در زبانهای دیگر به کلمات دیگری نامیده شده است)آنگاه متوجه شده که هر یک از این فصول تقسیماتی دارند که کوتاه تر از خود فصل است، و این تقسیمات را از اختلاف اشکال ماه فهمیده و دیده اند که در هر فصلی سه نوبت قرص ماه بصورت هلال درمی آید، و طول هر نوبت قریب به سی روز است، در نتیجه سال راکه از یک نظر به چهار فصل تقسیم شده بود از این نظر به دوازده ماه تقسیم نموده و برای هر ماه نامی تعیین نمودند.

و لیکن باید دانست چهار فصلی که محسوس انسان است همان سال شمسی است که از سیصد و شصت و پنج روز و چند ساعت مرکب شده، و این سال با سال قمری که دوازده ماه قمری و قریب به سیصد و پنجاه و چهار روز است منطبق نمی شود مگر با رعایت حساب کبیسه، و با آنکه حساب سال شمسی دقیق تر است مع ذلک مردم، سال قمری را(بخاطر اینکه محسوس تر است و خرد و کلان، عالم و جاهل و شهری و دهاتی می توانند با نگاه به ماه استفاده خود را نموده و زمان را تعیین نماید)پیروی می کنند.

همچنانکه در تقسیم ماه به چهار هفته با اینکه با حساب دقیق درست درنمی آید دچاراین سهل انگاری شده اند، و نسلهای بعدی هم با اینکه در حساب سال و ماه تجدید نظر نموده و

صفحه : 357

مراد از ماههای دوازده گانه در: "ان عدة الشهور عند الله اثنا عشر شهرا..."ماههای قمریست آن دو را رصدبندی کرده و در نتیجه ماههای قمری را به ماههای شمسی مبدل نموده مع ذلک حساب هفته را به اعتبار خود باقی گذارده و هیچ گونه تغییری در آن نداده اند.

البته، همه اینها که گفته شد مربوط است به ساکنین قسمت عمده مسکونی کره زمین که عبارتست از کشورها و شهرهای استوائی و معتدله شمالی و جنوبی و کشورهائی که عرض آنها از خط استواء بیش از شصت و هفت درجه نیست، و اما نقاطی که عرضشان از خط استواءبیش از این است، حساب سال و ماه آنها حساب دیگری است، و هر چه به قطب نزدیک تر شودحساب دیگری پیدا می کند، تا آنجا که در دو نقطه قطب شمالی و جنوبی، سال عبارت می شود از یک روز(بطول شش ماه)و یک شب(بطول شش ماه).

و به همین جهت ساکنین قسمت عمده زمین وقتی مجبور می شوند که با ساکنان دوقطب که البته خیلی هم اندکند، ارتباط پیدا کنند ناگزیر می شوند به همین حساب، سال و ماه و هفته و روز خودشان را در آنجا بکار برند(مثلا هر بیست و چهار ساعت را یک شبانه روزحساب کنند)، بنا بر این می توان گفت حساب سال، ماه و هفته حسابی است که در تمامی مکان کره زمین بکار می رود.

از سوی دیگر، این حساب تنها در کره ما معتبر است و اما سایر کواکب و کرات آسمانی هر کدام حساب جداگانه ای دارند، مثلا سال در هر یک از کرات و سیارات منظومه شمسی عبارتست از مدت زمانی که در آن زمان فلان سیاره یک بار بدور خورشید بچرخد، این حساب سال شمسی آن سیاره است، و اگر سیاره ای باشد که دارای قمر و یا اقماری بوده باشدالبته ماه قمری اش ماه دیگری است که در علم هیئت بطور مفصل بیان شده.

پس اینکه فرمود: "ان عدة الشهور عند الله اثنا عشر شهرا..."، ناظر است به ماههای قمری که گفتیم دارای منشای ست حسی، و آن تحولاتی است که کره ماه به خود گرفته و درنتیجه خود را به اهل زمین به اشکال مختلفی نشان می دهد.

و دلیل اینکه گفتیم منظور از آن، ماههای قمری است این است که اولا بعد از آن فرموده: "منها اربعة حرم"و این معنا ضروری و مورد اتفاق است که اسلام از ماههای دوازده گانه، چهار ماه قمری یعنی ذی القعده، ذی الحجه، محرم و رجب را حرام دانسته نه چهارماه شمسی را.

و ثانیا فرموده: "عند الله"و نیز فرموده: "فی کتاب الله یوم خلق السموات و الارض"چون همه این قیدها دلیل است بر اینکه عدد نام برده در آیه عددی است که هیچ تغییر و اختلافی در آن راه ندارد، چون نزد خدا و در کتاب خدا دوازده است، و در سوره"یس"فرموده: "آفتاب

صفحه : 358

را چنین قرار داد که در مدار معینی حرکت کند، و ماه را چنین مقدر فرمود که چون بند هلالی شکل خوشه خرما منزلهائی را طی نموده دوباره از سر گیرد، نه آفتاب به ماه برخورد، و نه شب ازروز جلو افتد، بلکه هر یک از آن اجرام در مداری معین شناوری کنند"پس دوازده گانه بودن ماه حکمی است نوشته در کتاب تکوین، و هیچ کس نمی تواند حکم خدای تعالی را پس وپیش کند.

و پر واضح است که ماههای شمسی از قراردادهای بشری است، گر چه فصول چهارگانه و سال شمسی اینطور نبوده و صرف اصطلاح بشری نیست، و لیکن ماههای آن صرف اصطلاح است بخلاف ماههای قمری که یک واقعیت تکوینی است و بهمین جهت آن دوازده ماهی که دارای اصل ثابتی باشد همان دوازده ماه قمری است نه شمسی.

بنا بر این بیان، معنای آیه چنین می شود: "شماره ماههای سال دوازده ماه است که سال از آن ترکیب می یابد و این شماره ای است در علم خدای سبحان و شماره ایست که کتاب تکوین و نظام آفرینش از آن روزی که آسمانها و زمین خلق شده و اجرام فلکی براه افتاده وپاره ای از آنها بدور کره زمین بگردش درآمدند آن را تثبیت نمود"و بهمین جهت باید گفت: ماههای قمری و دوازده گانه بودن آنها اصل ثابتی از عالم خلقت دارد.

و از اینجا بخوبی روشن می گردد اینکه بعضی از مفسرین (1) گفته اند: منظور از"کتاب الله در آیه مورد بحث، قرآن و یا کتاب دیگری از مقوله دفتر و کاغذ است که اسامی ماهها در آن نوشته شده"تا چه اندازه فاسد است.

"منها اربعة حرم ذلک الدین القیم فلا تظلموا فیهن انفسکم"کلمه"حرم"جمع"حرام"است که به معنای هر چیز ممنوعی است.و کلمه"قیم"به معنای کسی است که قیام به اصلاح مردم نموده و بر اداره امور حیات و حفظ شؤون ایشان مهیمن و مسلط باشد.

و مقصود از آن چهار ماهی که حرام است بدلیل نقلی قطعی ماه ذی القعده، ذی الحجه، محرم و رجب است که جنگ در آنها ممنوع شده.و جمله"منها اربعة حرم"کلمه تشریع است نه اینکه بخواهد خبری بدهد، بدلیل اینکه دنبالش می فرماید: " این است آن دین قائم به مصالح مردم".

و همانطور که اشاره شد منظور از حرام نمودن چهار ماه حرام، این است که مردم در این

............................................ (1)تفسیر المنار ج 10 ص 412

صفحه : 359

اشاره به حکم حرمت قتال در ماههای حرام چهار گانه ماهها از جنگیدن با یکدیگر دست بکشند، و امنیت عمومی همه جا حکمفرما شود تا بزندگی خود و فراهم آوردن وسائل آسایش و سعادت خویش برسند، و به عبادت و طاعات خود بپردازند.

و این حرمت، از شرایعی است که ابراهیم(ع)تشریع کرده بود، و عرب آن راحتی در دوران جاهلیت که از دین توحید بیرون بوده و بت می پرستیدند محترم می داشتند، چیزی که هست قانونی داشتند بنام"نسی ء"و آن این بود که هر وقت می خواستند این چهارماه و یا یکی از آنها را با ماه دیگری معاوضه نموده مثلا بجای محرم، صفر را حرام می کردند، ودر محرم که ماه حرام بود به جنگ و خونریزی می پرداختند، و این قانون را آیه بعدی متعرض است.

کلمه"ذلک"در جمله"ذلک الدین القیم"اشاره است به حرمت چهار ماه مذکور، و کلمه"دین"همانطوری که اطلاق می شود بر مجموع احکامی که خداوند بر انبیای خودش نازل کرده(از قبیل دین موسی، دین عیسی و دین خاتم انبیاء ع)همچنین اطلاق بربعضی از آن احکام نیز می شود، و بهمین جهت معنای جمله مورد بحث این می شود که: تحریم چهار ماه از ماههای قمری، خود دینی است که مصالح بندگان را تامین و تضمین می نماید.

نظیر این تعبیر در آیه"جعل الله الکعبة البیت الحرام قیاما للناس و الشهر الحرام" (1) آمده که درجلد ششم این کتاب بیانش گذشت.

ضمیری که در جمله"فلا تظلموا فیهن"بکار رفته راجع است به کلمه"اربعة"نه به کلمه"اثنا عشر"زیرا همانطوری که فراء هم گفته اگر راجع به اثنا عشر بود جا داشت بجای"فیهن"بفرماید"فیها"، علاوه بر این، اگر راجع به کلمه اثنا عشر که به معنای یکسال تمام است می بود، به قول بعضی ها این اشکال متوجه می شد که در این صورت معنای جمله"فلاتظلموا فیهن انفسکم"این باشد که دائما بخود ستم نکنید، و با در نظر گرفتن اینکه جمله مذکورنتیجه دوازده بودن ماهها است آنوقت وجه روشنی برای استنتاج آن به نظر نمی رسد، (و این سؤال بنظر هر کس می رسد که دوازده گانه بودن ماهها چه ربطی دارد به اینکه انسان در همه سالهای عمرش به خود ستم نکند).

بخلاف اینکه ضمیر نامبرده راجع باشد به چهار ماه که در این صورت استنتاج مزبورروشن و مربوط خواهد بود، زیرا معنای آیه این می شود که بخاطر اینکه خداوند این چهار ماه راحرام کرده حرمتش را نگاه دارید و در آنها به خود ستم نکنید.

............................................ (1)خداوند کعبه بیت الحرام را مایه قوام مردم قرار داد، و همچنین شهر حرام را.سوره مائده آیه 97

صفحه : 360

معنای کلمه"کافة"و جمله: "قالوا المشرکین کافة کما یقاتلونکم کافة"پس نهی از ظلم کردن در این چند ماه دلیل بر عظمت و مؤکد بودن احترام آنها است، همچنانکه وقوع این نهی خاص بعد از نهی عام، دلیل دیگری است بر مؤکد بودن آن، و مثل این است که بگوئیم هیچ وقت ظلم مکن، و در این چند روزه ظلم مکن.

و این جمله، یعنی جمله"فلا تظلموا فیهن انفسکم"هر چند از نظر اطلاق لفظ نهی ازهر ظلم و معصیتی است، لیکن سیاق آیه قرینه است بر اینکه مقصود اهم از آن، نهی از قتال دراین چند ماه است.

"و قاتلوا المشرکین کافة کما یقاتلونکم کافة و اعلموا ان الله مع المتقین"راغب در مفردات گفته: کلمه"کف"به معنای کف دست آدمی است که آن را باز وبسته می کند، و معنای"کففته"این است که من او را با کف دست زدم و دفع کردم، و بهمین مناسبت متعارف شده که این کلمه را در معنای دفع هر چند که با کف دست صورت نگیرداستعمال شود، حتی شخص کور را هم بخاطر اینکه چشمش بسته شده مکفوف گفته اند.

و در آن آیه که می فرماید: "و ما ارسلناک الا کافة للناس"معنایش این است که ما ازفرستادن تو منظوری جز این نداشتیم که مانع ایشان از معصیت بوده باشی.

و"تاء"ای که در آخر"کافة"آمده، مانند تاءای که در آخر کلمات: "راویة"، "علامة"و"نسابة"آمده برای مبالغه است، و همچنین در آن آیه دیگر که می فرماید: "و قاتلواالمشرکین کافة کما یقاتلونکم کافة"که بعضی گفته اند معنایش این است که"شما بامشرکین کارزار کنید در حالی که ایشان را دفع دهنده باشید، همچنانکه ایشان با شما کارزارمی کنند و می خواهند شما را دفع دهند".

لیکن بعضی دیگر گفته اند"کافة"به معنای جماعت است و آیه بدین معنا می باشد: "با ایشان دسته جمعی کارزار کنید همانطوری که آنها همگی با شما کارزار می کنند"، چون جماعت را بخاطر نیرومندیش کافة می گویند، همچنانکه"وازعة"هم می نامند، و بهمین معنادر آیه"یا ایها الذین آمنوا ادخلوا فی السلم کافة"آمده (1).

و در مجمع البیان گفته: کلمه"کافة"به معنای احاطه، و ماخوذ است از"کافة الشی ء"که به معنای آخرین حد و کناره هر چیز است که وقتی بدانجا رسیدیم دیگر از پیشروی بیش از آن خودداری می کنیم.و اصل کلمه"کف"به معنای خودداری و جلوگیری است (2).

............................................ (1)مفردات راغب، ماده"الکف" (2)مجمع البیان ج 5 ص 27

صفحه : 361

این کلمه در هر دو جای آیه مورد بحث، حال است از ضمیری که به مسلمین و یامشرکین برمی گردد و یا در اولی حال است از مسلمین و در دومی از مشرکین، و یا به عکس.

پس در اینجا چهار احتمال هست، و از این چهار وجه آنکه زودتر از بقیه به ذهن می رسد وجه چهارمی است، و آن این است که بگوئیم کافة اولی حال است از مشرکین و دومی از مسلمین، و این تبادری که به ذهن دارد، برای این است که از نظر لفظ، اولی به مشرکین نزدیک تر است و دومی به مسلمین و بنا بر این معنای آیه چنین می شود: "با مشرکین همه شان جنگ کنیدهمچنانکه ایشان با همه شما سر جنگ داشته و کارزار می کنند".

در نتیجه آیه شریفه مانند آیه"فاقتلوا المشرکین حیث وجدتموهم"می شود که قتال باهمه مشرکین را واجب می سازد، و هر حکمی را که آن آیه نسخ کرده این نیز نسخ می کند، و هرآیه دیگری که آن را تخصیص دهد و یا مقید کند، این را نیز تخصیص داده و مقید می سازد.

البته این را هم باید دانست که این آیه با همه این احوال تنها متعرض قتال با مشرکین، یعنی بت پرستان است، و شامل اهل کتاب نیست، زیرا قرآن هر چند تصریحا و یا تلویحا نسبت شرک به اهل کتاب داده لیکن هیچ وقت کلمه مشرک را بر آنان اطلاق نکرده، و این کلمه رابطور توصیف، تنها در مورد بت پرستان بکار برده.بخلاف کلمه کفر که یا به صیغه فعل، و یا به صیغه وصف به ایشان نسبت داده، همانطوری که به بت پرستان اطلاق نموده.

این را گفتیم تا کسی خیال نکند آیه مورد بحث یعنی آیه"و قاتلوا المشرکین کافة"ناسخ آیه اخذ جزیه از اهل کتاب و یا مخصص و یا مقید آنست، البته در آیه مورد بحث وجوه دیگری نیز گرفته اند که چون فایده ای در نقل آن نبود از نقلش صرفنظر کردیم.

جمله"و اعلموا ان الله مع المتقین"تعلیم و یادآوری و در عین حال تحریک براتصاف به صفت تقوی است، و در نتیجه چند فایده بر آن مترتب است: اول اینکه پرهیزکاران رابه نصرت الهی و غلبه و پیروزی بر دشمن وعده می دهد و می فهماند که پیروزی همواره با حزب خدا است.دوم اینکه مؤمنین را نهی می کند از اینکه در جنگها از حدود خدائی تجاوز نموده زنان و کودکان و کسانی را که تسلیم شده اند به قتل برسانند همچنانکه خالد در جنگ حنین زنی را بقتل رسانده بود و رسول خدا(ص)کسی را نزد او فرستاد و از این عمل نکوهیده اش نهی فرمود، و نیز مردانی از قبیله بنی جذیمه را با اینکه اسلام آورده بودند کشته بودو رسول خدا(ص)خون بهای ایشان را پرداخت و سه مرتبه به درگاه خدا از عمل خالد بیزاری جست، و نیز اسامه مردی یهودی را که اظهار اسلام کرده بود کشت و بهمان خاطرآیه"و لا تقولوا لمن القی الیکم السلام لست مؤمنا تبتغون عرض الحیوة الدنیا فعند الله مغانم

صفحه : 362

توضیح در مورد"نسیی ء"که در میان عرب دوران جاهلیت مرسوم بوده است کثیرة" (1) - که شرحش در تفسیر سوره نساء گذشت - نازل گردید (2).

"انما النسی ء زیادة فی الکفر...""نسا الشی ء ینسوه و نساء و منساة و نسیئا"به معنای تاخیر انداختن است، گاهی هم به آن ماهی که حرمتش تاخیر انداخته شده می گویند: "نسی ء".عرب را در جاهلیت رسم چنین بود که وقتی دلشان می خواست در یکی از چهار ماه حرام که جنگ در آنها حرام بوده جنگ کنند موقتا حرمت آن ماه را برداشته به ماهی دیگر می دادند، و آن ماهی را که حرمتش رابرداشته بودند"نسی ء"می نامیدند.و اما اینکه این عمل را چگونه انجام می داده اند در جزئیات آن، گفتار مفسرین و مورخین مختلف است.

............................................ (1)به کسانی که بشما سلام عرضه می دارد نگوئید مؤمن نیستی شما(با این سخن)مال دنیا را طلب می کند با اینکه نزد خدا غنیمت های بسیار هست.سوره نساء آیه 94 (2)قضیه اول و دوم در کتب تاریخ و کتب مغازی مذکور است و قضیه سوم در تفسیر آیه 94 سوره نساء ذکر گردید.

آنچه از خلال کلامی که در آیه شریفه است برمی آید این است که اعراب چنین سنتی در باره ماههای حرام داشته و آن را نسی ء می نامیده اند، و از کلمه مزبور این مقداراستفاده می شود که حرمت یکی از این ماهها را به ماهی دیگر غیر از ماههای حرام داده، حرمت خود آن ماه را تاخیر می انداختند، نه اینکه بکلی ابطال نموده ماه مورد نظرشان را حلال کنند.

چون می خواستند هم ضرورت خود را رفع نموده و هم سنت قومی خود را که از پیشینیان خود ازابراهیم(ع)به ارث برده بودند حفظ کنند.بهمین منظور تحریم آن را بکلی لغونمی کردند بلکه آن را تا رسیدن یکی از ماههای حلال تاخیر می انداختند.گاهی این تاخیر تنهابرای یکسال بود و گاهی برای بیش از یکسال، و آنگاه بعد از تمام شدن مدت تاخیر دوباره ماههای حرام را طبق سنت ابراهیم حرام می نمودند.

و این عمل از آنجائی که یک نوع تصرفی است در احکام الهی و از آنجائی که مردم جاهلیت مشرک و بخاطر پرستش بت کافر بودند لذا خدای تعالی این عملشان را زیاده در کفرنامیده.

خدای تعالی حکمی را که مترتب بر حرمت ماههای حرام است ذکر کرده و فرموده: "پس در آن ماهها بخود ظلم مکنید"و روشن ترین مصادیق ظلم قتل نفس است، همچنانکه درآیه"یسئلونک عن الشهر الحرام قتال فیه" (3) بعنوان تنها مصداق آن از رسول خدا

............................................ (3)سوره بقره آیه 217

صفحه : 363

(ص)سؤال شده است.و همچنین نظیر آن آیه"لا تحلوا شعائر الله و لا الشهرالحرام" (1) و آیه"جعل الله الکعبة البیت الحرام قیاما للناس و الشهر الحرام و الهدی و القلائد" (2) می باشد.

و همچنین مصداق و اثر روشن حرام بودن بیت و یا حرم، همان ایمنی از قتل است، چنانکه فرموده: "و من دخله کان آمنا" و نیز فرموده: "ا و لم نمکن لهم حرما آمنا" (4). (3)

همه این سخنان برای استشهاد بر این بود که کلمه نسی ء که در آیه مورد بحث آمده ظهور در تاخیر حرمت برای مقاتله دارد، یعنی عربها اگر حرمت یکی از ماههای حرام را تاخیرمی انداخته اند فقط منظورشان این بوده که دستشان در قتال با یکدیگر باز باشد، نه اینکه حج وزیارت خانه را که مخصوص به بعضی از آن ماهها است به ماه دیگری بیندازند.

و همه اینها این معنا را که دیگران هم گفته اند تایید می کند که عرب معتقد به حرمت این چهار ماه بوده، و با اینکه مشرک بودند از ملت و شریعت ابراهیم این سنت را به ارث برده بودند، لیکن چون کار دائمی آنان قتل و غارت بوده و بسیاری از اوقات نمی توانستند سه ماه پشت سر هم دست از جنگ بکشند، لذا بر آن شدند که در مواقع ضرورت، رمت یکی از آن ماهها را به ماه دیگری بدهند و آزادانه به قتل و غارت بپردازند، و معمولا حرمت محرم را به صفرمی دادند و در محرم به قتل و غارت پرداخته در صفر آن را ترک می کردند، و گاهی این معاوضه را تا چند سال ادامه داده، آنگاه دوباره محرم را حرام می کردند، و این کار(یعنی تغییر حرمت محرم به صفر)را جز در ذی الحجة انجام نمی دادند.

پس اینکه بعضی (5) گفته اند نسی ء این بوده که زیارت حج را از ماهی به ماهی دیگرمی انداخته اند صحیح نیست، زیرا بهیچ وجه بر لفظ آیه شریفه انطباق ندارد، و تفصیل این مطلب بزودی در بحث روایتی آینده - ان شاء الله - خواهد آمد، لذا در اینجا به اصل کلام برگشته می گوئیم: پس اینکه فرموده: "انما النسی ء زیادة فی الکفر"معنایش این است که تاخیر حرمتی که خداوند برای چهار ماه حرام تشریع کرده و دادن حرمت یکی از آنها به ماه غیر حرام، خود

............................................ (1)سوره مائده آیه 3 (2)سوره مائده آیه 97 (3)سوره آل عمران آیه 97 (4)آیا حرم امنی را در اختیارشان قرار ندادیم؟سوره قصص آیه 57 (5)تفسیر المنار ج 10 ص 417

صفحه : 364

زیادی در کفر است، چون تصرف در احکام مشروعه خدا و کفر به آیات اوست، و این عمل ازمردمی که بت هم می پرستیدند زیادی در کفر ایشان است.

"یضل به الذین کفروا"یعنی دیگران ایشان را گمراه نمودند.و در این کلام دلالت ویا حد اقل اشعار بر این است که یک شخص معینی، عرب جاهلیت را گمراه نموده و این رسم غلط را در میان آنان باب کرده است.و اتفاقا در کتب تاریخ هم این معنا آمده که یک نفر ازقبیله بنی کنانه متصدی اینکار بوده، و بزودی تفصیل آن در بحث روایتی می آید - ان شاء الله.

"یحلونه عاما و یحرمونه عاما لیواطؤا عدة ما حرم الله فیحلوا ما حرم الله"این جمله درحقیقت توضیح و تفسیر کلمه نسی ء است، و ضمیر در"یحلونه"به شهادت سیاق کلام به شهرحرام برمی گردد، و معنای آن این است که نسی ء این بوده که یکی از ماههای حرام را حلال کرده حرمت آن را تا یک سال تاخیر می انداختند و سال دیگر باز آن را حرام می نمودند، به عبارت دیگر، یکسال حرمت آن را تاخیر می انداختند و به ماه دیگری می دادند، و یک سال دوباره حرمتش را برمی گرداندند.

و منظورشان این بوده که هم کار خود را کرده باشند و هم شماره ماههای حرام کاسته نشده باشد.

"زین لهم سوء اعمالهم و الله لا یهدی القوم الکافرین"مقصود از زینت دهنده، شیطان است، به شهادت اینکه در آیاتی از قرآن مجید، زینت دهنده اعمال زشت را شیطان دانسته، واگر در پاره ای از آیات، ضلالت گمراهان را به خدا نسبت داده نه از این جهت است که شر ازخداوند سر می زند، بلکه در هر جا نسبت داده شده بعنوان جزای شر است، مانند آیه"یضل به کثیرا و یهدی به کثیرا و ما یضل به الا الفاسقین" (1).

مثلا در همین آیه که اضلال به خدا نسبت داده شده بعنوان کیفر فسق است، آری، وقتی بنده مرتکب فسق و فجور شود، خدای تعالی هدایت را از او دریغ می نماید و بهمین معنا درحقیقت اذنی است برای داعی ضلالت یعنی شیطان، و وقتی شیطان دست خدا را از سربنده اش کوتاه و خلاصه میدان را خالی دید، اعمال زشت را در نظر آن بنده جلوه و زینت داده واو را گمراه می کند، و لذا بدنبال جمله"زین لهم سوء اعمالهم"فرموده: "ان الله لا یهدی القوم الکافرین".تو گوئی بعد از جمله مذکور کسی پرسیده: خداوند چطور چنین اذنی را به شیطان می دهد و او را از بنده اش منع نمی کند؟در جواب گفته شده: چون اینها کفر ورزیدند

............................................ (1)سوره بقره آیه 26

صفحه : 365

و خداوند مردمی را که کفر بورزند هدایت نمی کند.

بحث روایتی(روایاتی در ذیل آیه: "ان عدة الشهور عند الله...و در مورد قانون نسیی ء)

در تفسیر عیاشی از ابی خالد واسطی روایت کرده که در ضمن حدیثی گفته است: ...آنگاه حضرت(یعنی ابی جعفر ع)فرمود: پدرم از علی بن الحسین از امیر المؤمنین(ع)روایت کرد که فرموده: رسول خدا(ص)بعد از آنکه بیماری اش شدت یافت فرمود: ای مردم سال دوازده ماه است، که چهار ماه آن حرام است، آنگاه با دست خود اشاره کرد: رجب تک و جداست، و ذی القعده، ذی الحجه و محرم پشت سرهمند (1).

مؤلف: در بسیاری از روایات تاویلی برای ماههای دوازده گانه وارد شده، و آن اینکه منظور از آنها دوازده امامند، و منظور از چهار ماه حرام، علی امیر المؤمنین و علی بن الحسین، وعلی بن موسی، و علی بن محمد(ع)اند، و مقصود از سال رسول خدا(ص)است، لیکن انطباق اینگونه روایات با آیه شریفه مخصوصا از نظر سیاقی که در آیه است خالی از خفا نیست.

و در الدر المنثور است که احمد، بخاری، مسلم، ابو داود، ابن منذر، ابن ابی حاتم، ابو الشیخ، ابن مردویه و بیهقی در کتاب شعب الایمان خود، از ابی بکره روایت کرده اند که گفت: رسول خدا(ص)در سفر حجش خطبه ای ایراد کرد، و فرمود: بدانید که روزگار دور خود را زد و دوباره بصورتی که در روز اول خلقت آسمانها و زمین داشت برگشت.

بدانید که سال دوازده ماه است، و چهار ماه از آنها حرام است.سه ماه پشت سر هم، یعنی ذی القعده، ذی الحجه و محرم، و یک ماه رجب که منفرد و جدا است و بین ماه شعبان و جمادی قرار دارد (2).

مؤلف: این خطبه از خطبه های معروف آن حضرت است، و به طرق دیگری از ابی هریره، ابن عمر، ابن عباس و ابی حمزه رقاشی از عمویش - که او نیز تا حدی زمان رسول خدا(ص)را درک کرده بود، و همچنین از دیگران نقل شده است (3).

و مقصود آنجناب از اینکه فرمود: "زمان دور خود را از سر گرفت و به حالتی که در روز

............................................ (1)تفسیر عیاشی ج 2 ص 88 ح 56 (2 و 3)الدر المنثور ج 3 ص 234

صفحه : 366

آغاز خلقت آسمانها و زمین داشت برگشت"، این است که امروز(که دین خدا مسلط گشته)زمانه به حالت اولش برگشت، چون احکام دین مطابق با فطرت و خلقت عالم است، و اگر دین خدا بر اعمال مردم حاکم شود در حقیقت مردم، آن وضعی را که بر حسب نظام خلقت باید داشته باشند، دارا خواهند شد.و از جمله احکام خدا حرمت چهار ماه حرام و لغویت قانون خود ساخته نسی ء است که در حقیقت زیادتی بر کفر مردم جاهلیت بوده است.

و نیز در آن کتاب است که ابن ابی حاتم و ابو الشیخ از پسر عمر نقل کرده اند که گفت: رسول خدا(ص)در عقبه توقف نموده خطاب به مردم فرمود: نسی ء ازشیطان و زیادی بر کفر است که یک مشت مردم کفر پیشه بوسیله آن گمراه شدند، یک سال، ماه حرام را حلال نموده و یک سال حرام می شمردند.مثلا یک سال محرم را حرام، و سال دیگر صفر را حرام می شمردند، و در عوض محرم را که حرام بود حلال می دانستند و این است نسی ء (1).

و نیز نوشته است: ابن جریر، ابن منذر، ابن ابی حاتم و ابن مردویه از ابن عباس نقل کرده اند که گفت: جنادة بن عوف کنانی همه ساله در موسم حج به زیارت می آمد، و چون به ابی ثماده معروف بود، خودش فریاد می زد"آگاه باشید که ابی ثماده نمی ترسد و کسی از اوخرده نمی گیرد، آگاه باشید که صفر اول(ماه محرم)حلال است.

داستان این مرد چنین بوده که: عده ای از طوایف عرب، وقتی می خواستند به بعضی ازدشمنان خود حمله کنند از آنجائی که در ماههای حرام جنگ نمی کردند نزد او می آمدند ومی گفتند: "این ماه را برای ما حلال کن"، و مقصودشان از این ماه، ماه صفر بوده، او هم درآن سال ماه صفر را برایشان حلال می کرد، و در سال دیگر آن را حرام می نمود، و در سال سوم، محرم را حرام می کرد تا عدد ماههائی را که خدا حرام کرده تکمیل کند (2).

و نیز نوشته است که: ابن منذر از قتاده روایت کرده که در ذیل آیه"انما النسی ء زیادة فی الکفر..."گفته است: عده ای از اهل ضلالت بدعتی از خود درست کرده ماه صفر را برماههای حرام افزودند، آنگاه سخنگوی ایشان در موسم حج برمی خاست و می گفت: خدایان شما امسال ماه صفر را حرام کرده اند.و بهمین جهت بوده که به محرم و صفر می گفته اند: "صفران - دو صفر".

و اولین کسانی که قانون نسی ء را بدعت نهادند سه نفر از بنی مالک از قبیله کنانه

............................................ (1 و 2)الدر المنثور ج 3 ص 236

صفحه : 367

بودند: یکی به نام ابو ثمامه صفوان بن امیه، و دیگری یک نفر از خاندان فقیم بن حارث و سومی شخصی از خاندان بنی کنانه (1).

و نیز در همان کتاب آمده که ابن ابی حاتم از سدی روایت کرده که در ذیل آیه موردبحث گفته است: مردی از قبیله بنی کنانه به نام جنادة بن عوف و به کنیه ابی امامه، کارش این بود که ماهها را حلال و حرام می کرد و چون بر عرب دشوار بود که سه ماه پشت سر هم دست از جنگ بکشند و به غارت یکدیگر نپردازند، لذا هر وقت می خواستند به قومی حمله برنداو برمی خاست و در همانجا مردم را مخاطب قرار داده و می گفت"من محرم را حلال و بجای آن صفر را حرام کردم"، پس از این اعلام به قتال و کارزار می پرداختند، و چون محرم تمام می شد و صفر می رسید، نیزه ها را زمین گذاشته دست از جنگ می کشیدند، سال دیگر بازجناده برمی خاست و اعلام می کرد که"من صفر را حلال و محرم را حرام نمودم"، و بدین وسیله عدد ماههای حرام را تکمیل می کرد (2).

و نیز در همان کتاب است که ابن مردویه از ابن عباس روایت کرده که در ذیل جمله"یحلونه عاما و یحرمونه عاما"گفته است: آن ماهی که یک سال حلال و سال دیگر حرامش می کردند، ماه صفر بود که قبیله هوازن و غطفان یک سال آن را حلال و یک سال دیگر حرامش می کردند (3).

مؤلف: حاصل این روایات - بطوری که ملاحظه می کنید - این است که: عرب به حرمت ماههای حرام یعنی رجب، ذی القعده، ذی الحجه و محرم معتقد بودند، و چون پاره ای ازاوقات از نجنگیدن سه ماه پشت سر هم به زحمت می افتادند لذا به یکی از بنی کنانه مراجعه می کردند تا او ماه سوم را برایشان حلال کند، او در یکی از ایام حج در منی در میان آنان می ایستاد و اعلام می کرد که من ماه محرم را برای شما حلال نموده و حرمتش را تا رسیدن صفرتاخیر می اندازم، مردم پس از این اعلام، می رفتند و به قتال با دشمنان خود می پرداختند، آنگاه در سال دیگر باز حرمت محرم را برگردانیده و دست از جنگ می کشیدند، و این عمل را نسی ءمی نامیدند.

قبل از اسلام، عرب محرم را صفر اول، و صفر را صفر دوم نامیده و بهر دو می گفتند"صفرین"همچنانکه به دو ربیع می گفتند"ربیعین"و دو جمادی را می گفتند"جمادین"و

............................................ (1 و 2)الدر المنثور ج 3 ص 237 (3)الدر المنثور ج 3 ص 237

صفحه : 368

نسی ء به صفر اول می رسید.و از صفر دوم نمی گذشت.پس از آنکه اسلام حرمت صفر اول راامضاء نمود، از آن ببعد آن را" شهر الله المحرم"نامیدند، و چون استعمال این اسم زیاد شد لذاآن را تخفیف داده و گفتند"محرم"، و از آن ببعد اسم صفر مختص به صفر دوم گردید.پس درحقیقت کلمه محرم از اسمهائی است که در اسلام پیدا شده، همچنانکه سیوطی نیز در کتاب المزهر به این معنا اشاره کرده است.

و نیز می نویسد: عبد الرزاق، ابن منذر، ابن ابی حاتم و ابو الشیخ همگی از مجاهدروایت کرده اند که در ذیل جمله"انما النسی ء زیادة فی الکفر"گفته است: خدای تعالی حج را در ماه ذی الحجه واجب کرد، و مشرکین ماههای سال را به اسامی ذی الحجه، محرم، صفر، ربیع، ربیع، جمادی، جمادی، رجب، شعبان، رمضان، شوال و ذی القعده می نامیدند، ودر ذی الحجه به زیارت و طواف خانه کعبه می رفتند.

آنگاه تا مدتی اسم محرم را نمی بردند، یعنی، در شمارش ماههای سال می گفتندصفر، صفر، آنگاه رجب را جمادی الاخر، و شعبان را رمضان، و رمضان را شوال و ذی القعده راشوال، و ذی الحجه را ذی القعده، و محرم را ذی الحجه می نامیدند، و در آن ذی الحجه به حج می رفتند، و حال آنکه ذی الحجه نبود ولی به حساب ایشان ذی الحجه شده بود.

سپس دوباره همین قصه را از سر گرفته در نتیجه هر سال در یک ماهی حج بجای آوردند، تا آنکه در سال آخری که ابو بکر به حج رفت، آن سال عمل حج مصادف با ذی القعده شده بود، و در سال بعد که رسول خدا(ص)به حج رفت، اعمال حج مصادف به ذی الحجه شد، و به همین جهت بود که رسول خدا(ص)در آن سال در خطبه اش فرمود: روزگار دور خود را زد، و به صورتی که در روز اول خلقت آسمانها و زمین داشت بازگشت (1).

مؤلف: حاصل این روایت با همه تشویش و اضطرابی که در آن می باشد، این است که عرب قبل از اسلام، نخست همه ساله زیارت حج را در ذی الحجه انجام می دادند، و بعدابنا را بر این گذاشتند که هر سال حج را در ماهی بجا آورند، و بدین طریق عمل حج را درماههای سال می گردانیدند، و نوبت به هر ماهی که می رسید آن سال، آن ماه را ذی الحجه نام می گذاشتند، و اسم اصلی اش را نمی بردند.

و لازمه این کار - بطوری که از روایت برمی آید - این بود که هر سالی که عمل حج در

............................................ (1)الدر المنثور ج 3 ص 273

صفحه : 369

آن بوده، مرکب از سیزده ماه باشد، و اسم پاره ای از ماهها دو بار و یا بیشتر تکرار شود و به همین جهت طبری گفته: اعراب سال را سیزده ماه قرار می دادند.و در بعضی روایات آمده که دوازده ماه و بیست و پنج روز به حساب می آوردند.

و نیز لازمه این کار این بوده که تمام ماهها در هر سال اسامیشان تغییر کند، و هیچ وقت اسم هیچ یک از ماهها با خود ماه موافق نشود، مگر در هر دوازده سال یکبار، البته، بشرطی که این تغییر و تبدیل منظم صورت می گرفت، و گر نه دوازده سال یکبار هم، چنین اتفاقی نمی افتاد.

و چنین تغییری را انساء و تاخیر نمی گویند، و این روایت نمی تواند مفسر آیه باشد، برای اینکه سال را سیزده ماه گرفتن و ماه آخری را ذی الحجه نام نهادن در حقیقت تغییر اصل ماهیت سال است نه تاخیر بعضی از ماههای آن، و انساء که در آیه آمده به معنای تاخیر است نه تغییر.

علاوه بر این، این روایت مخالف با اخبار و آثار منقوله است، و هیچ ماخذی برای این گفتار وجود ندارد مگر همین روایت و آن روایاتی که شبیه به آن است مانند روایت عمرو بن شعیب از پدرش از جدش که گفت"عرب در یک سال یک ماه را حلال می کرد، و در سال بعد دو ماه را، و در هیچ سالی ذی الحجه آنها ذی الحجه واقعی نبود، مگر در بیست و شش سال یک بار، و این است معنای نسی ء که خدای تعالی در قرآن کریمش آن را زیادت بر کفرنامیده، تا آنکه سال حج اکبر فرار رسید و در سال بعدش رسول خدا(ص)به حج رفت، و مردم قربانی آوردند.رسول خدا(ص)فرمود: زمان دور خود را زد تا رسیدبه هیئتی که در آغاز خلقت آسمانها و زمین داشت"و این روایت نیز در اضطراب، دست کمی از روایت مجاهد ندارد.

و اما مساله به حج رفتن ابو بکر در ذی القعده، اگر چه مورد اتفاق و مورد تایید روایات دیگری از اهل سنت است که دارد آنجناب ابو بکر را در سال نهم امیر الحاج کرد و او با مردم به حج رفت، و همچنین روایاتی دیگر که دارد حج آن سال در ذی القعده بوده، ولی بهر حال نمی تواند دلیلی بر صحت آن دو روایت باشد، زیرا فقط آن سفر به امر رسول خدا(ص)و به امضاء آن جناب بوده، و او هیچ امری نمی کند و هیچ عملی را امضاء نمی نمایدمگر به امر پروردگار متعالش، و حاشا از خدای سبحان که خودش دستور حج در ماه نسی ء رابدهد، آنوقت نسی ء را زیادت در کفر بخواند.

پس حق مطلب همان است که گفتیم: عرب از اینکه سه ماه پی در پی از جنگ و

صفحه : 370

غارت محروم و ممنوع باشد ناراحت بود، ناگزیر یک سال حرمت محرم را به صفر داده سالی دیگر باز محرم را حرام می کرد.

و اما حج کردن ایشان هر سال در یک ماهی و یا هر دو سال در یک ماهی، و یا دریک سال یک ماه و در ماهی دیگر دو سال به ثبوت نرسیده، و ماخذ واضحی که بتوان بر آن اعتماد نمود ندارد، و بعید نیست که بگوئیم اعراب جاهلیت در کار نسی ء روش واحدی نداشته اند، و هر گروهی برای خود سلیقه ای بکار می برد، چون قبیله های مختلف و عشایرمتفرقی بودند، و لیکن این احتمال با اینکه می دانیم منظورشان از این تحریم و تحلیل، ایمنی ازدستبرد ناگهانی به دشمن بوده درست نیست، زیرا اگر ماههای معینی در نزد همه طوایف حرام نباشد، یکی حرام بداند دیگری آن ماهها را حلال و ماههای دیگری را حرام بداند آن غرض حاصل نشده بلکه نقض غرضشان می شد، زیرا در آن ماهی که آن قبیله دیگر که حلالش می دانسته به ایشان حمله می کردند، و این خود روشن است.

منبع:http://www.hawzah.net/Hawzah/Articles/Articles.aspx?id=3577&LanguageID=1

محمدحسنی
وبلاگ حقوقی محمدحسنی درصورتی که نیاز به وکیل دارید می توانید به موسسه حقوقی عدل فردوسی مراجعه نمایید- آدرس : تهران ، خیابان انقلاب اسلامی ، بین میدان فردوسی و لاله زار ، پلاک 630 ، واحد 9 --تلفن تماس تهران: 66342315____ 66342303
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :